تبليغاتX
ناله ی عاشق

ناله ی عاشق

 این وبلاگ مال کسی یه که شده تموم زندگیم، کسی که هر چیزی توی زندگیم دارم مال اونه حتی این جون ناقابل

تقدیم به محمّدم کسی که شده تموم زندگیم

 دوستت دارم

عاشقان را خوش دلي تقدير نيست                                          

                                    با چنين تقدير بد تدبير نيست

سلام عزیزان چند روز پیش بهتون گفتم تا بعد از امتحانام دیگه این وبلاگو آپ نمیکنم ولی متاسفانه یا خوشبختانه باید بهتون بگم من دیگه هیچوقت این وبلاگو آپ نمیکنم،ازتون معذرت میخوام یا پاکش میکنم یا میدمش به یکی دیگه که براتون مطلب بذاره،امیدوارم منو ببخشین همه تونو مثل خواهر نداشته و برادرام دوست دارم امیدوارم اگه این چند وقت بدی یا خوبی ازم دیدین منو حلال کنین.

شاید به قول بعضیاتون مطالب خوبی داشت ولی عمرش کم بود،اینکارو میکنم که بهش ثابت کنم دوستش دارم بفهمه که تموم زندگی من این وبلاگ نیست ،بفهمه همه  کس منه، بفهمه که فقط اون برام مهمه.

محمدم دوستت دارم

حلالم کنین

منو ببخش اگه بازم اشکام چکید رو نامه هام

حک شده توسط ملیسا در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 19:39 | لینک ثابت |

 
سلام دوستای گلم 
 
ببخشید که چند وقته نمیتونم آپ کنم آخه نزدیک امتحاناست و باید درس بخونم و باید بگم این
 
آخرین آپ من قبل از امتحانامه امیدوارم که خوشتون بیاد و مثل همیشه ازم حمایت کنین
 
همه تونو دوست دارم
 
یه خبر خیلی مهم دارم بیاین دنبالم
.
 
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
آرومتر زمین نخوری
.
.
.
.
.
.
نمیدونم شاید خبری که میخوام بهتون بگم براتون مهم نباشه ولی من دلمو به این وبلاگ و به
 
 شماها خوش کردم که بیام و حرفامو بهتون بگم
 
هفته ی دیگه چهارشنبه یعنی ۲۲ خرداد تفلّدمه.
 
براتون کیک تولدمو گذاشتم نوش جون همه تون
 
عسل و مهسا دعوا نکنین برای هر دوتاتون گذاشتم
 
میدونم که تولدم برای خیلی ها مهم نیست ولی من دلم به اینجا خوشه .
 
 
هنوز یه هفته مونده به تولدم هر چی خبر خوبه داره بهم میرسه خدا بداد برسه تا روز
 
تولدم فکرکنم قیامت بشه
 
دوستتون دارم 

 

ک
سي که تحويلم نميگيره لااقل خودم خودمو تحويل بگيرم .
حک شده توسط ملیسا در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 13:24 | لینک ثابت |

این متنی که براتون میذارم از دیدگاه چند شخصیت معروف از تعریف عشقه امیدوارم که خووشتون بیاد:

اوشو:

اگر به زبان تمامی آدمیان و فرشتگان سخن گویم.... و از عشق بی‌بهره باشم طبل میان‌تهی و سنج پرهیاهویی بیش نیستیم، اگر از کرامت غیب‌دانی و پیش‌گویی بر خوردار باشم و همه اسرار جهان را دریابم و قلمرو دانش را تمام مسخر کنم و در ایمان چنان راسخ و نیرومند باشم که کوه‌ها را به رفتار آورم و از عشق بی‌بهره باشم، کسی نیستم. اگر همه دارایی خویش به مستمندان بخشم و جسم خویش را به آتش بسپارم و از عشق بی‌بهره باشم مرا هیچ سود نخواهد بخشید.عشق بردبار و مهربان است عشق از حسد برکنار است عشق لاف خودستایی نمی‌زند عشق اطوار ناپسند ندارد عشق به اندک چیزی در خشم نمی‌آید و اندیشه شر نمی‌کند و از بی‌عدالتی خشنود نیست اما با حقیقت و راستی شاد و خرم است همه چیز را تحمل می‌کند همه چیز را باور می‌کند و به همه چیز امیدوار است و هیچگاه از پای نمی‌افتد اما پیشگوی‌ها همه شکست می‌خورند و زبان‌ها همه قطع می‌شوند و دانش‌ها در غبار زمان پنهان می‌شوند و دانش ما جزیی است و نبوت ما جزیی است و آنچه جزیی است روی در فنا دارد انچه می‌ماند ایمان و امید و عشق است و از این هر سه، عشق را برترین مقام است.

امیلی برونته:

عشق به مثابه یک پیوند رخ می‌نماید اما در خلوت ژرف آغاز می‌گردد. هنگامی که به تمامی در تنهایی خود خرسندی، هنگامی که مطلقاً به دیگری نیازمند نیستی، وقتی حضور دیگری یک احتیاج نمی‌نماید، آنگاه است که توانایی دریافت عشق را خواهی داشت. اگر وجود دیگری نیاز تو باشد، تنها می‌توانی بهره‌کشی کنی. تزویر کنی، مسلط شوی، اما عشق نمی‌توانی بورزی.

آلبرت انیشتین :

آن شنیدم که عاشقی جان‌باز// وعـظ گفتی به‌خطـه شیراز//ناگهـان روستائیـی نـادان//خالی از نور دیده و دل و جان//ناتراشیده هیـکل و ناراست// همچو غولی از آن میان برخاست//گفت ای مقتـدای اهل سخــن//غـم کارم بخـور که امشب مـن//خـرکی داشتم چگونه خری//خری آراسته به‌هر هنری//یک دم آوردم آن سبک رفتار//بـه‌تفرج میانه بازار//ناگهانش زمن بدزدیدند//زین جماعت بپرس اگر دیدند//پیر گفتا بدو که‌ای خرجو//بنشین یک زمان و هیچ مگـو//پس ندا کرد سوی مجلسیان//که اندرین طایفه ز پیر و جوان//هرکه با عشق در نیامیــزد//زین میانه به‌پای برخیزد//ابلهـی همچو خــر کریه‌لقا//زود برجست از خـری برپـا//پیر گفتش توئی که در یاری//دل نبستی به‌عشـق؟ گفت آری//بانگ برداشت گفت ای خـردار//هان خرت یافتـم بیار افسار

 

حک شده توسط ملیسا در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 16:20 | لینک ثابت |

 

این متنی رو که براتون انتخاب کردم آقا حمید توی قسمت

نظرات خصوصی برای من فرستاده بودن که به نظرم متن جالبی

اومد و برای شما دوستانم میذارم امیدوارم که خوشتون بیاد در ضمن از ایشونم

به خاطر این متن قشنگشون تشکر میکنم:

 

اخلاص...يكتايي آري.....

يك تا يي و بودن آدمي به خلوص. چه اگر دوست داشتن به اخلاص رسيده باشد دوست را به دوست همانند مي كند و مي دانم اي خدا كه براي عشق زيستن و براي زيبايي و خير مطلق بودن چگونه آدمي را به مطلق مي برد. چگونه اخلاص اين موجود نسبي را اين موجود حقيري را كه مجموعه اي از احتيا جها و ضعفها و انتظار ها و ترسهاست مطلق مي كند در برابر بي شمار جاذبه ها و دعوتها و تفريح ها ،توسلها ،شكستها، اميدها ،شاديها وغمهاي حقير كه پيرامون وجود مارا احاطه كرده اند و دمادم مارا بر خود مي لرزانند. با يك خود خواهي عظيم انقلابي كه معجزه ذكر است و زاده كشف بنده گي فروتنانه خويشتن خدايي انسان است ناگهان عصيان مي كند. آدم عصياني كه با انتخاب تسليم مطلق به حقيقت فرا ميرسد وآنگاه از عمق فطرت شعله ميكشد و سپس با تيغ بودا وار بي نيازي و بي پيوندي و تنهايي مجرد مي شود وآنگاه از بودا هم فرا تر ميرودو با دو تازيانه ی  نداشتن و نخواستن ،همه آن جانوران وار را از پيرامون انسان بودن خويش مي تاراند وآنگاه آزاد و سبكبال غسل كرده و طاهر و پاك و پارسا خود شده، انسان شده و مجردو رستگار به بلند ترين قله معراج تنهايي مي رسد.

دکتر علی شریعتی

 

حک شده توسط ملیسا در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 15:42 | لینک ثابت |

 

تیک.................. تاک...................تیک........................تاک.....................
آه هیچ گاه ندانستید چه وقت چگونه روید!
دیروز که آن همه التماستان کردم که " بایستید ...بایستید... شما را به خدا آرام تر..." دل سنگتان  کجا  به  حالم  سوخت؟!
و حال که او رفته حال که می خواهم صدای قدم های شما از بار سنگین این لحطه ها ی تنهایی کم کنند مانند سربازان  لشگری شکست خورده اینگونه برای بر داشتن قدمی دیگر خسته اید!
...
این منم که جزشنیدن آواز گذر زمان آرامم نمی کند
آوازی چه شیرین
آوازی چه دلنشین
آوازی که می خواند:
" یک ثانیه به نو نزدیک تر...
یک ثانیه به تو نزدیک تر..."

لبخند میزنم
چشمانم را می بندم  و به کارم ادامه می دهم
"تیک"
آه ،یک ترک دیگر
عزیزم بار ها خواسته ام از عمق چشمانم بخوانی که لبخندم برای این است که می خواهم هنوز احساس کنم که تو صادق ترین فرد روی زمینی
و احساس پیروزی ات را از تو نگیرم
آه عشق من، من بارها در شادی پیروزی تو و غم اینکه تو هیچ وقت نشنیدی صدای ترک خوردن قلبم را هنگامی که به من دروغ می گویی، شکسته ام
عزیزم، با تمام وجودم می خواهم تا ابد به تو لبخند بزنم و احساس کنم که تو صادق ترین فرد روی زمینی
اما واقعا نمیدانم گارانتی قلبم تا کی اعتبار دارد!!

 

حک شده توسط ملیسا در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 15:28 | لینک ثابت |

گفته بودی که مرا دوست نداری گله ای نیست

                بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

               گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت

               جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

              بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

 

تو یار من نبودی

دلدار من نبودی

از روز آشنایی

همراه من نبودی

                                                     ای یار خوش خط و خال

                                                     در لحظه های ماتم

                                                     وقتی که می گریست

                                                      مونس من نبودی

در لحظه های خوش عشق

من لیلی و تو مجنون

در برزخ تنهایی

مجنون من نبودی

                                                       یادت میاد که گفتی

                                                       از من جدا نمیشی

                                                        اما به وقت تنگنا

                                                        کنار من نبودی

حالا میری از پیشم

این و باید بدونی

از اول هم عزیزم

تو ماندگار نبودی .

حک شده توسط ملیسا در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 16:24 | لینک ثابت |

 
تا حالا عاشق شدی؟... تا حالا شده اصلا درباره اش فکر کنی؟... اين که اون اصلا چيه ...براش يک تعريفی پيدا کنی... . هر تمايلی را ميشه اسمشو گذاشت عشق... هر کششی ... خواستنی... هر اشتياقی... . البته از عشق الهی و ماورای زمينی اينجا نميخوام چيزی بگم... باشه تا بعد... .
ببين يک پسر و دختر هرچقدر هم برای هم جذاب..زيبا و خوش هيکل و دوست داشتنی باشند... حداکثر يک ماه .. نه دو ماه ...
نه شش ماه پس از ازدواجشون ميشن برای هم خواهر و برادر ! ... اون تمايل جنسی شديد ديگه خيلی کم ميشه... . حالا اگه هنوزم دلشون برای هم تنگ ميشه...ميخوان کنار هم باشن...دست همديگه را بگيرن و ... . دليلش يک چيز خاصيه..محبت و دوست داشتنيه که ديگه جسمی نيست... اون ارتباط دو روحه... . پس اگه ميخواهی مطمن بشی که واقعا طرفتو دوست داری ...توی ذهنت فرض کن که به هم رسيدين و ديگه از نظر جسمی نسبت به هم ارضا شدين... حالا ببين بازم ميخواهی کنارش باشی ؟ ... ميبينی ! ...مراقب باش که عشق و هوس خيلی به هم نزديکند !... .
از قدرت عشق... به تو ايمان ميده... پشتکار ميده...شجاعت...خستگی ناپذيری.. شهامت... ايثار... .
ولی.. ميدونی اون چيزهای ديگه ای هم ميده... مثل... انتظار..نگرانی..ترس !
خوب حالا چی ميگی ؟ ... هرچيزی بهايی داره.. حاضری بهاشو پرداخت کنی ؟
ليتل راه ميره...حرکت ميکنه..راه ميره..راه ميره...نگران نميشه که مايوس شه ... نگران اينه که کم نگذاره.. اين که دروغ نگه..اين که نگاهش هميشه همون نگاه باشه... .

منم که شهره شدم به عشق ورزيدن
منم که ديده نيالودم به بد ديدن
وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم
که در طريقت ما کافريست رنجيدن


و اما حرف آخر...

اگه تو دنيا کسی نيست که تو را دوست داشته باشه.. تو آدم بدشانسی هستی...

اما اگه کسی نيست که تو اونو دوست داشته باشی.. تو آدم بدبختی هستی !
حک شده توسط ملیسا در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 16:15 | لینک ثابت |

 

اگه بگى دوستم دارى  

             تا آسمون پر مى گیرم

                زندگى گذشتم رو، دوباره از سر مى گیرم        

اگه بگى دوستم دارى

          مى میرم و زنده مى شم

             روشن تر از روز خدا ،خورشید تابنده مى شم

اگه بگى به غیر من

             کسى تو دنیا ندارى

               رو گفته هاى  این و اون   از ته دل پا  بزارى

من هم برات فدا مى شم

              گریه بى صدا مى شم

                           اگه بگى یار منى

                                   همدم و غمخوار منى

من هم برات یار مى شم

             یار وفادار مى شم!...

براتون یه سری عکس میذارم دوست داشتین روی ادامه ی مطلب کلیک کنین

بیا با هم بریم دستتو بده

.

.

.

.

.

دیدی دروغ نگفتم همینجاست کلیک کن

 


ادامه مطلب
حک شده توسط ملیسا در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 16:11 | لینک ثابت |

 

اینم یه نامه ی عاشقانه از طرف شایان به پریسا جونش

عشقم عشقای دوران بچگی یادش بخیر،نه خیانتی در کار بود و نه دوست دیگه ای فقط عشق بود و عشق .........

ولی حالا چی؟

حک شده توسط ملیسا در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 15:47 | لینک ثابت |

 

عاشق شدن مثل دست زدن به آتيش می مونه . پس سعی کن تا وقتی که جراتش رو پيدا نکردی هيچ وقت بهش دست نزني اما اگه بهش دست زدی سعی کن طاقتش رو داشته باشی که تو دستهات نگهش داری


گفت : عاشقي مرد ، بيا به يادش لحظه اي سکوت کنيم . گفتم : اگر بخواهيم براي عاشقان سکوت کنيم ، بايد عمري را ساکت باشيم


کاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کرد ، کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد ، کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد ، کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد


براي دل افتاده يه اتفاق ساده ، به سادگي دل من دل به دل به تو داده

در روياهاي كودكانه آموختم به چيزي كه به من تعلق ندارد فكر نكنم اما ناگهان او همه ي فكرم شد .


زندگي شايد اين است که دل من و دل تو تو دل گمشده در غربت تن ، راه پرواز به سوي هدف عشق گشايند.

برای شناکردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است وگرنه هر ماهی مرده ای هم میتواند از طرف جریان آب حرکت کند  (دکتر علی شریعتی)

یک کاغذ سفید را هرچقدر سفید و تمیز باشد کسی قاب نمی گیرد برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت

 

بشر به خوشبختی خیلی زود عادت می کند و چون خیلی زود عادت می کند خیلی زود هم فراموش می کند که خوشبخت است

 زندگي زيباست حتي اگر کور باشي، خوش آهنگ است حتي اگر کر باشي، مسحور کننده است حتي اگر فلج باشي، اما بي ارزش است اگر ثانيه اي عاشق نباشي. ؟ چرا

 

حک شده توسط ملیسا در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 12:45 | لینک ثابت |

عشق لذتی مثبت است که موضوع آن زیبایی است، همچنین احساسی عمیق، علاقه‌ای لطیف و یا جاذبه‌ای شدید است که محدودیتی در موجودات و مفاهیم ندارد و می‌تواند در حوزه‌هایی غیر قابل تصور ظهور کند.عشق و احساس شدید دوست داشتن میتواند بسیار متنوع باشد و میتواند علایق بسیاری را شامل شود.در بعضی از مواقع، عشق بیش از حد به چیزی میتواند شکلی تند و غیر عادی به خود بگیرد که گاه زیان آور و خطرناک است و گاه احساس شادی و خوشبختی می‌بشد. اما در کل عشق باور و احساسی عمیق و لطیف است که با حس صلح‌دوستی و انسانیت در تطابق است. عشق نوعی احساس عمیق و عاطفه در مورد دیگران یا جذابیت بی انتها برای دیگران است. در واقع عشق را می‌توان یک احساس ژرف و غیر قابل توصیف دانست که فرد آنرا دریک رابطه دوطرفه با دیگری تقسیم میکند. با این وجود کلمه «عشق» در شرایط مختلف معانی مختلفی را بازگو می‌کند: علاوه بر عشق رومانتیک که ملغمه‌ای از احساسات و میل جنسی است، انواع دیگر عشق مانند عشق افلاطونی ، عشق مذهبی ، عشق به خانواده را می‌توان متصورشد و درواقع این کلمه را می‌توان در مورد هرچیز دوست داشتنی و فرح بخش مانند فعالیت‌های مختلف و انواع غذا به کار برد. «گراهام را دوست دارم». در زبان یونانی برای انواع مختلف عشق کلمات متفاوتی وجود دارد و درواقع کلمه عشق در زبان یونانی در قالب کلمات متعدد بیان می‌شود، اما در انگلیسی این کلمه با یک قالب هزاران معنی را تداعی می‌کند.

حک شده توسط ملیسا در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 12:30 | لینک ثابت |

اشک تماشائی


ای که دیدی به عیان اشک تماشائی من

ترسم این سیل برد مردم بینائی من

گفته بودی بزنم نقش تو بر لوح خیال

تا خیالت چه کند با دل سودائی من


خواب گیسوی تو دیدم که چو یلداست بلند

روشن از کوکب چشمت شب یلدائی من


گرچه هستی همه دام است چه بیم است مرا

نشود صید کسی آهوی صحرائی من


سینه ام زخمی فریاد شد از شوق حضور

شور عشقت بسر آورد شکیبائی من


سوختم سوختم ای دیده بیفشان آبی

تا که افشا نشود قصه ی شیدائی من


موج عشق تو به گرداب جنونم انداخت

غرق در ورطه ی خون شد دل دریائی من


با تو پرواز در آن سوی رهائی زیباست

بی تو عالم قفس بسته ی تنهائی من


آسمانی و تو را نیست کرانی پیدا

گوشه ای دیده ز تو وسعت بینائی من


نصراله مردانی

عمری بود

هر طلوع و هر غروب

هم آغوشی خورشید و دریا را

در افق، نظاره می کردم

عمری بود

هرطلوع و هر غروب

رد پای هزاران عاشق و معشوق را

به روی ماسه های سینه ام

احساس می کردم

عمری بود

هر طلوع و هر غروب

عشق بازی های امواج وحشی

با صخره های سنگی را

در سکوت خود

با حسرت، تماشا می کردم

عمری بود

که من تنها

درون غربت خویش

به انبوه و وسعت شن ها و ماسه های این تن خسته

اعتراض می کردم

"همان آبی ترین صبح طلایی بود"

سبز ترین صبح خدایی

از هر کرانه تا بی کرانه

خدا بود و خدا بود و خدا بود

که من در "اوج" ویرانه ترین احساس،

تو را دیدم

تو را من در "اوج" دیدم

تو را موج ها

به روی سر

به روی دست

در اوج آوردند

و این خسته تن من را

تکیه گاه شیشه ی اندام تو کردند

تو ای بطری در بسته ی من!

ز دست مهربان پروردگارم،

برای من نامه ها آوردی

از آزادی، از حقیقت، از خدایم

برای من پیام شادی آوردی

بطری آواره ی من!

تمام شن های سبزم،

- یک جا -

تکیه گاه آزادی تو!

 

حک شده توسط ملیسا در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 12:7 | لینک ثابت |

ارزش زندگی.....  
 
 زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی.
زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چوگل، که بنوشی اش چوشهد.
زندگی، بغض فـروخورده نیست.
زندگی، داغ جگــــر گـــوشه نیست.
زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است.
زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است.
زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهـــر در بیابانی داغ.
زندگی، دست نوازش به ســر نوزادی است.
زندگی، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست.
زندگی، شـــوق وصال یار است.
زندگی، لحظه دیدار به هنگامــــــه یاس.
زندگی، تکیه زدن بر یــار است.
زندگی، چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است.
زندگی، مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است.
زندگی، قطعه ســـرودی زیباست که چکاوک خواند که به وجدت آرد به ســــرشاخه امید و رجا.
زندگی، راز فـروزندگی خورشید است.
زندگی، اوج درخشندگــــــی مهتــاب است.
زندگی، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است.
زندگی، طعــم خوش زیستن است، شور عشقی برانگیختن است.
زندگی، درک چرا بودن است، گام زدن در ره آسودن است.
زندگی، مزه طعم شکلات به مذاق طفل است.
به، چقدر شیـــرین است.
زندگی، خاطــــره یک شب خوش، زیـــر نور مهتاب، روی یک نیمکت چـــوبی سبـــز، ثبت در سینـــه است.
زندگی، خانه تکانی است. هر از چندگاهی از غبار اندوه.
زندگی، گـوش سپردن به اذان صبح است که نوید صبـح است.
زندگی، گاه شده است خوش نیاید به مذاق.
زندگی گاه شده است که برد بیراهم.
زندگی، هر چه که هست، طعـــم خوبی دارد، رنگ خوبــــی دارد....

حک شده توسط ملیسا در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 12:0 | لینک ثابت |

بر دروازه معبد

دیروز بر دروازه ی معبد ایستادم و از رهگذران درباره ی رموز و آداب عشق پرسیدم
 
 
مردی میانسال می گذشت. جسمی بی رمق و چهره ای غمگین داشت
 
آهی کشید و گفت
 
عشق میراثی است از اولین انسان که استحکام و توانایی را ضعیف ساخته است
 
 
جوانی تنومند و ورزیده می گذشت. با صدایی آهنگین، پاسخ داد
 
عشق،  ثباتی است که به بودن افزوده گردیده تا اکنونم را به نسلهای گذشته و آینده پیوند دهد
 
 
زنی با نگاهی دلتنگ می گذشت. آهی کشید و گفت
 
عشق زهری مرگ آور است که دم جمع زنندگان عبوس است که در جهنم به خود می پیچند
 
و از آسمان، توام با چرخش، چون ژاله جاری است. فقط به این خاطر که
 
 روح های تشنه را  در آغوش بگیرد و سپس آنان
 
لحظه ای می نوشند، یک سال هوشیارند، و تا ابد می میرند
 
 
دخترکی که گونه ای چون گل سرخ داشت، می گذشت، لبخندی زد و گفت
 
عشق چشمه ای است که روح عروسان را چنان آبیاری می کند تا به روحی عظیم بدل شوند
 
و آنان را با نیایش تا سرحد ستارگان شب بالا می برد تا قبل از طلوع خورشید
 
ترانه ای از ستایش و پرستش سر دهند
 
 
مردی می گذشت ، لباسی تیره رنگ به تن داشت با محاسنی بلند ابرو در هم کشید و گفت
 
عشق جهانی است  که مانع از دید است
 
در عنفوان جوانی آغاز می شود و با پایانش پایان می یابد
 
 
مردی خوش منظر با چهره ای گشاده عبور می کرد با خوشحالی گفت
 
عشق دانش علوی است که چشمانمان را باز می کند تا چیزها را
 
همانطور که خداوند می بیند ببینیم
 
 
مرد نابینایی می گذشت که با عصایش به زمین ضربه می زد گریه سر داد و گفت
 
عشق مهی غلیظ است که روح را از هر جهت احاطه کرده است
 
و حدود وجود را مستور نموده است و فقط اجازه دارد شبح تمایلاتش را که در صخره ها
 
سرگردان است ببیند و نسبت به صدای پژواک فریادش در دره ها ناشنوا است
 
 
جوانی با گیتار می گذشت و می خواند عشق اشعه ای جادویی از نوری است که
 
از روی انسانهای حساس می درخشد و اطرافشان را آذین می بندد
 
تو جهان را چون کاروانی می بینی که از میان علفزار سبز گذر می کند
 
عشق رؤیایی دوست داشتنی است که بین بیداری و بیداری برپا است
 
 
پیرمردی می گذشت پشتش خم شده بود و پاهایش را همانند تکه ای پارچه
 
 به دنبال می کشید، با صدایی لرزان گفت
 
عشق آرامش جسم است در خاموش گور و آسایش روح است در عمق ابدیت
 
 
کودکی پنج ساله می گذشت لبخندم را پاسخ داد و گفت
 
عشق یعنی پدرم یعنی مادرم
 
فقط پدر و مادرم هستند که عشق را می شناسند
 
 
روز به پایان رسید کسانی که از معبد عبور می کردند هر یک به زبان خویش
 
تعبیری از عشق داشتند که آمالشان را آشکار می ساخت و بیانگر یکی از رموز زندگی بود
 
عصر هنگام که عبور رهگذران خاموش شد صدایی از درون معبد به گوشم رسید 
 
 
عشق دو تصنیف دارد: نیمی صبر و نیمی تندخویی
 
نیمی  از عشق آتش است
 
در آن هنگام وارد معبد شدم با صداقت و در سکوت زانو زدم و به عبادت پرداختم
 
خداوندا مرا طعام شعله ها گردان
 
بار الهی مرا در آتش مقدس بسوزان

 
 
از کتاب معشوق
 
نوشته ی  جبران خلیل جبران

حک شده توسط ملیسا در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 11:52 | لینک ثابت |

در دستان خداوند


تمامی کلماتم را به خدا می دهم و هم صحبت

او می شوم

عشق، همان عشقِ اوست که مشتی خاک را بدل

به نور می کند...

تو مشتی نوری در دستان خداوند

تو بهانه ای، بهانه ی عشق، بهانه ی

سوختن...

تو از آنسوی خورشید آمده ای، از خاکِ

دستانِ خدا نور گرفته ای

تو از آینه ها و از لالاییِ الهی آمده ای

که نفس ات گرم نمی کند،می سوزاند...

کیستی تو؟ از کجا آغاز شده ای؟

تو از کدامین قصه آمده ای؟

پایان قصه ی من... تو کجایی؟

آنجا را نگاه کن

انتهای ابدیت را می گویم...

آنجا که خورشید هم رها می شود

آنجا که حصار ها می ایستند

آنجا که اسطوره های کهن می گریند

می دانم

پایان قصه، اشک است

اشک، دریاست...

تو دریایی و من تشنه ام

پایانی از این قشنگ تر دیده ای؟

تو در صبوری من

اشتیاقم را نمی بینی

بهانه سوختن من...

«خداوند در ما دمیده است و هر که خدا در او

بدمد عاشق می شود»

نوازش - عشق آسمانی

به خدا گفتم :
- میشه لمست کنم ؟
هوا ابری شد و
بارون گرفت ...

....


 خدا جون , گرمی دست آدما , دروغیه
خدا جون , چشمای من , اسیر این شلوغیه
خدا جون , رنگو  وارنگن آدما , جور  واجورن
خدا جون , قولای این آدما کشک و دوغیه
من می خوام , دست نوازش بکشی روی سرم
من می خوام ترانه هاتو بشنوه , گوش کرم
خدا جون می خوام یه عاشقی باشم برای تو
که تو دستامو بگیری که دیگه هیچ جا نرم
خدا جون من پر از اشتباهمو و پر از بدی
چرا پس راه درستو , تو نشونم نمی دی ؟
خدا جون , گم شدم اینجا , نکنه ندیدمت ؟
آخ خدا جون , من  دارم میشم شبیه خط خطی
من دارم حل میشم اینجا , دارم عادت می کنم
من دارم به هر کسی , عرض ارادت می کنم
این مترسکا دارن ,  قلبمو ,  آتیش می زنن
آره من دارم , همین ها رو زیارت می کنم
خدا جون , نمی کشی دست نوازش رو سرم ؟
پس چرا بهم نمی گی که کنارشون نرم ؟
آخه عشقی  , که دارن این آدما , قلابیه
شایدم گفتی بهم , من نشنیدم , که کرم ...
کاشکی بارون , منو میشستو و میبرد از رو زمین
من می خوام تازه بشم , خب تازگی , یعنی همین
خدا جون , چیز زیادی دارم از شما می خوام ؟
خدا جون , تورو خدا , یه کم با من حرف بزنین ...

 

حک شده توسط ملیسا در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 11:47 | لینک ثابت |

می گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...
او رفت و تنها ماند ....
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی؟ برایم از عشق بگو....
گفت: عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفت: عشق آسودگيست، خيال است... خيالی خوش...
گفت: ماندن است ....فرو رفتن در خود است....
گفت: خواستن و گرفتن و برای خود کردن است....
گفت: عشق ساده ست، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود....
گفت: عشق دروغی بیش نیست....

بمون مسافر...

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
***
بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!



حک شده توسط ملیسا در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 11:22 | لینک ثابت |

راه و رسم عاشقی

من يک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هيچ گاه به خاطر دروغ هايم مرا تنبيه نکرد. مي توانست، اما رسوايم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه اي آوردم پذيرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هايش را شنيدم اما نپذيرفتم. چشم هايم را بستم تا خدا را نبينم و گوش هايم را نيز، تا صداي خدا را نشنوم. من از خدا گريختم بي خبر از آن که خدا با من و در من بود.
مي خواستم کاخ آرزوهايم را آن طور که دلم مي خواهد بسازم نه آن گونه که خدا مي خواهد. به همين دليل اغلب ساخته هايم ويران شد و زير خروارها آوار بلا و مصيبت ماندم. من زير ويرانه هاي زندگي دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هيچ کس فريادم را نشنيد و هيچ کس ياريم نکرد. دانستم که نابودي ام حتمي است. با شرمندگي فرياد زدم خدايا اگر مرا نجات دهي، اگر ويرانه هاي زندگي ام را آباد کني با تو پيمان مي بندم هر چه بگويي همان را انجام دهم. خدايا! نجاتم بده که تمام استخوان هايم زير آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسي بود که حرف هايم را باور کرد ومرا پذيرفت. نمي دانم چگونه اما در کمترين مدت خدا نجاتم داد. از زير آوار زندگي بيرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خداي عزيز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمايم.
خدا گفت: هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.
گفتم: خدايا عشقت را بپذيرفتم و از اين لحظه عاشقت هستم. سپس بي آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رويايي زندگي ام ادامه دادم. اوايل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست مي کردم و خدا فوري برايم مهيا مي کرد. از درون خوشحال نبودم. نمي شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بي توجه باشم. از طرفي نمي خواستم در ساختن کاخ آرزوهاي زندگي ام از خدا نظر بخواهم زيرا سليقه خدا را نمي پسنديدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چيزي در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک مي کند و من از زحمت عشق و عاشقي به خدا راحت مي شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا اين که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حين کار اگر چيزي لازم داشتم از رهگذراني که از کنارم رد مي شدند درخواست کمک مي کردم. عده اي که خدا را مي ديدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ايستاده بود نگاه مي کردند و سري به نشانه تاسف تکان داده و مي گذشتند. اما عده اي ديگر که جز سنگهاي طلايي قصرم چيزي نمي ديدند به کمکم آمدند تا آنها نيز بهره اي ببرند. در پايان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجري زهرآلود بر قلب زندگي ام فرو کردند. همه اندوخته هايم را يک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمي بر زمين افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گريختند همان طور که من از خدا گريختم. هر چه فرياد زدم صدايم را نشنيدند همان طور که من صداي خدا را نشنيدم. من که از همه جا نااميد شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدايا! ديدي چگونه مرا غارت کردند و گريختند. انتقام مرا از آنها بگير و کمکم کن که برخيزم.
خدا گفت: تو خود آنها را به زندگي ات فرا خواندي. از کساني کمک خواستي که محتاج تر از هر کسي به کمک بودند. گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غير تو روي آوردم و سزاوار اين تنبيه هستم. اينک با تو پيمان مي بندم که اگر دستم را بگيري و بلندم کني هر چه گويي همان کنم. ديگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسي بود که حرف ها و سوگندهايم را باور کرد. نمي دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره مي توانم روي پاي خود بايستم و به زودي خداي مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گريخته مرا، تنبيه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.
خدا گفت: هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان بي آنکه مرا بخواني هميشه در کنار تو هستم.
گفتم: چرا اصرار داري تو را باور کنم و عشقت را بپذيرم.
گفت: اگر مرا باور کني خودت را باور مي کني و اگر عشقم را بپذيري وجودت آکنده از عشق مي شود. آن وقت به آن لذت عظيمي که در جست و جوي آني مي رسي و ديگر نيازي نيست خود را براي ساختن کاخ رويايي به زحمت بيندازي. چيزي نيست که تو نيازمند آن باشي زيرا تو و من يکي مي شويم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چيزي بي نيازم. اگر عشقم را بپذيري مي شوي نور، آرامش و بي نياز از هر چيز.

خوشبخت ترين سنگ....

توي كوهستان يه سنگ كوچك رو از روي زمين برداشتم و با
خودم فكر مي كردم كه اين سنگ خودش رو خوشبخت ترين
 سنگ دنيا مي دونه چون ميون اين همه سنگ بهش توجه
شده.باد با بارون به من خبر دادن كه سنگه از اون روز تا الان
 همش داره گريه مي كنه وغمگينه.پرسيدم چرا؟باد با بارونش
جواب داد: اون سنگ خودش رو بدبخت ترين سنگ
 دنيا مي دونه و ميگه كه تو ميون اين همه سنگ فقط
آسايش و آرامش اون رو به هم زدي
رفتم سنگ رو بذارم جاي اولش. تو راه ديدم كه همه سنگها
 مرده بودند
باد با بارونش به  من گفت كه همه سنگها از حسودي اون سنگ
 كه بش توجه شده مردن
بارون شديدي باريدن گرفت.تمام سنگها زير گل مدفون شده
...بودند


حک شده توسط ملیسا در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 21:54 | لینک ثابت |

 

سلام به همه ی دوستای گلم

ممنونم که توی این مدت تنهام نذاشتین و با نظرای خوبتون منو حمایت کردین

ببخشید که یه ماه بود نتونستم آپ کنم شرمنده

و از همه مهتر از آبجی گلم سمیرا جونم ممنونم که باعث شد آپ کنم ممنون سمیرای عزیزم

 

 

عسل جونم اینم مخصوص تو کشتی منو از بس گفتی چرا از تو تشکر نکردم

اینم یه تقدیر و تشکر درست و حسابی از عسلم

دوستت دارم عزیزم

خوشبختانه حسودای من دارن زیاد میشن

اونجوری نیگام نکن یکیش همین داداش شجاع خودمه

خیلی هم لوسه چندش ایش

خیلی باحاله آخر همه ی داداشاست

از اون مهمتر سارا جونمه که خیلی دوستش دارم

حک شده توسط ملیسا در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:58 | لینک ثابت |

 

عشق چيست ؟ عشق رايحه شناخت خويشتن خويش است .

 وقتي لبريز مي شوي از حقيقت خود- كه همان خداست- آن گاه سهيم مي شوي

خود را با ديگران وقتي مي فهمي

كه از هستي جدا نيستي .آ نگاه عاشق مي شوي

 عشق ميوه تجربه وحدت عارفانه خود با همه چيز و همه كس است .

عشق رابطه نيست بلكه برترين مرتبه وجود است .

بعضي ها به غلط گمان مي كنند كه نقطه مقابل عشق نفرت است .

نقطه مقابل عشق نفرت نيست بلكه ترس است .

نفرت عشق وارونه است . وقتي خود را نمي شناسي از همه مي ترسي

در عشق تمام پنجره هاي وجودت را به روي بي كران باز مي كني .

اما وقتي مي ترسي همه ي پنجره هاي وجودت را مي بندي

وبه آن ها قفل آهني بي اعتمادي مي زني .

وقتي مي ترسي تنها مي شوي وقتي عشق مي ورزي محو مي شوي

 ديگر نيستي تا احساس تنهايي كني

عشق مرزهاي تو را مي ريزد وتو را با آدم ها پرنده ها آب ها

گياه و خورشيد و ماه و ستاره يگانه مي كند .

عشق افتادن قطره به درياست قطره تويي و دريا خداست .

ما چنان آفريده شده ايم كه فقط مي توانيم به عشق زنده باشيم .

بدون عشق مردگي مي كنيم .نه زندگي

  اگر نتوانيم عشق بورزيم از زندگي نيز محروم خواهيم شد .

آنگاه آني نخواهيم بود كه مي توانيم باشيم .

اگر عشق نورزيم جاري وجودمان به مرداب ملال مي ريزد .

مي گنديم و مي پوسيم و مي ميريم .

از مرگ نمي ترسيد

اگر مرگ وجود مي داشت شايد از او مي ترسيدم

بسياري از آدم هايي كه از مرگ مي ترسند

خبر ندارند كه هم اكنون مرده اند .

زيرا عشق نمي ورزند . عشق است كه زنده مي كند .

عشق كيمياست .

ضيافت پر شكوه زندگي هرگز به پايان نمي رسد .

اين ضيافت هميشه برپاست .

بازيگران زندگي مي آيند و مي روند

اما نمايش زندگي به پايان نمي رسد

حک شده توسط ملیسا در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:52 | لینک ثابت |

هميشه عاشقتم

اگه تا روز قیامت داشتنت نباشه قسمت چشم به راه تو می مونم با دلی پر از صداقت.

اگه با اشکهای گرمم دلتم برام بسوزه اگه جسم من بپوسه بعد دنیای دو روزه

اگه نقش قصه ها شی مه روی قله ها شی بری و از من جدا شی اگه باشی و نباشی

من فقط عاشقت هستم مرحمی روقلب خستم این توییکه میپرستم سرسپرده ی تو هستم

اگه جای تو به این دل همه دنیا را ببخشن یک ذره ان از هرچه دارم اگه باشی عاشق من

اگه زنجیر به پاهام اگه قفل واگه صد بند می رسم هرجا که هستی به تو و عشق تو سوگند

اگه باشی تاجی بر سر یا که از ذره ای کمتر دل من داغتو داره تا ابد تا روز اخر

من فقط عاشقت هستم مرحمی رو قلب خستم این تویی که میپرستم سرسپرده تو هستم

اگه با یه مرگ تب دار بشم از عشق تو بیمار یا وجود عاشقم را ببرن تا چوبه ی دار

اگه زندگیم فنا شه طعمه ی خشم خدا شه یا که در حسرت عشقت روحم از بدن جدا شه

 قلبمو شکستی رفتی واز من گسستی مهربون یاخودپرستی هرچه هستی هرکه هستی

من فقط عاشقت هستم مرحمی رو قلب خستم این توییکه میپرستم سرسپرده تو هستم.

من فقط عاشقت هستم مرحمی رو قلب خستم این توییکه میپرستم تو بتی من بتپرستم.

حک شده توسط ملیسا در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:50 | لینک ثابت |

تو همونی که تو موج بلا

واسه تو دستامو قایق می کنم

اگه موجا تو رو  از من بگیرن

قطره قطره آب می شم دق می کنم

وای که دلم طاقت دوری تو رو  هیچ نداره

بغض نبودن تو اشکامو  در می یاره

ای که بی تو آن کویر خواب بارون می بینه

وقتی نیستی،غم دنیا تویه قلبم می شینه