در دستان خداوند
تمامی کلماتم را به خدا می دهم و هم صحبت
او می شوم
عشق، همان عشقِ اوست که مشتی خاک را بدل
به نور می کند...
تو مشتی نوری در دستان خداوند
تو بهانه ای، بهانه ی عشق، بهانه ی
سوختن...
تو از آنسوی خورشید آمده ای، از خاکِ
دستانِ خدا نور گرفته ای
تو از آینه ها و از لالاییِ الهی آمده ای
که نفس ات گرم نمی کند،می سوزاند...
کیستی تو؟ از کجا آغاز شده ای؟
تو از کدامین قصه آمده ای؟
پایان قصه ی من... تو کجایی؟
آنجا را نگاه کن
انتهای ابدیت را می گویم...
آنجا که خورشید هم رها می شود
آنجا که حصار ها می ایستند
آنجا که اسطوره های کهن می گریند
می دانم
پایان قصه، اشک است
اشک، دریاست...
تو دریایی و من تشنه ام
پایانی از این قشنگ تر دیده ای؟
تو در صبوری من
اشتیاقم را نمی بینی
بهانه سوختن من...
«خداوند در ما دمیده است و هر که خدا در او
بدمد عاشق می شود»

نوازش - عشق آسمانی
به خدا گفتم :
- میشه لمست کنم ؟
هوا ابری شد و
بارون گرفت ...
....
خدا جون , گرمی دست آدما , دروغیه
خدا جون , چشمای من , اسیر این شلوغیه
خدا جون , رنگو وارنگن آدما , جور واجورن
خدا جون , قولای این آدما کشک و دوغیه
من می خوام , دست نوازش بکشی روی سرم
من می خوام ترانه هاتو بشنوه , گوش کرم
خدا جون می خوام یه عاشقی باشم برای تو
که تو دستامو بگیری که دیگه هیچ جا نرم
خدا جون من پر از اشتباهمو و پر از بدی
چرا پس راه درستو , تو نشونم نمی دی ؟
خدا جون , گم شدم اینجا , نکنه ندیدمت ؟
آخ خدا جون , من دارم میشم شبیه خط خطی
من دارم حل میشم اینجا , دارم عادت می کنم
من دارم به هر کسی , عرض ارادت می کنم
این مترسکا دارن , قلبمو , آتیش می زنن
آره من دارم , همین ها رو زیارت می کنم
خدا جون , نمی کشی دست نوازش رو سرم ؟
پس چرا بهم نمی گی که کنارشون نرم ؟
آخه عشقی , که دارن این آدما , قلابیه
شایدم گفتی بهم , من نشنیدم , که کرم ...
کاشکی بارون , منو میشستو و میبرد از رو زمین
من می خوام تازه بشم , خب تازگی , یعنی همین
خدا جون , چیز زیادی دارم از شما می خوام ؟
خدا جون , تورو خدا , یه کم با من حرف بزنین ...
حک شده توسط ملیسا در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 11:47 |
لینک ثابت |